تبليغاتX
خاطرات نی نی در راه
خاطرات پیش و پس از تولد دلبندم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 17:16  توسط فعلاً مادر | 
سلام به ستاره وجودم


هفته شانزدهم هستم و هر هفته مطالب تغییرات هفته به هفته بارداران را مطالعه می کنم و مطلب قشنگی که امروز خواندم این بود که جنین در این هفته پلکهایش را باز و بسته می کند و به نور شدید عکس العمل نشان می دهد اگر یک نور شدید به سمت شکم زن باردار در هفته شانزدهم بگیریم جنین چشمهایش را می بندد و صورتش را بر می گرداند. و احساس این کار هیجان خاصی را در وجودم ایجاد می کند و به قدرت و توانایی خداوند بزرگ پی می برم و قربونت برم خدای من به بزرگی و کرمت شکر.


+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 13:27  توسط فعلاً مادر | 
سلام به خورشید وجودم


روز چهارشنبه با خانم ایروانیان هر دو به بیمارستان رفتیم و وقتی نوبت من شد خانم ایروانیان داخل نیامد وقتی داخل شدم به خانم دکتر شرفی گفتم هفته گذشته صدای ضربان قلب بچه را نشنیدم و برای معاینه مجدداً خدمتتان آمده ام و طبق معمول بعد از وزن کردن و فشار خون گرفتن ، خانم ماما شروع کرد برای گرفتن ضربان قلب آمد و هرچه سعی کرد نشد و در عین حال دکتر شرفی پشت میزش بود و تمام حواسش به شنیدن صدای قلب بچه بود، همین موقع بود که من به دکتر شرفی گفتم امکان دارد قلب بچه تشکیل نشده باشد و قبل از اینکه دکتر حرفی برای گفتن داشته باشد ، ناگهان صدای ضعیفی را شنیدم که دکتر شرفی با خوشحالی گفت ضربان قلبش ، ضربان قلبش و چند ثانیه دستگاه را نگه داشت و من کاملاً شنیدم البته احساس کردم صدای ضربان قلبش به شدت صدای ضربان قلب دوران بارداری سبا (دخترم) نبود .

اما الحمد ا... صدای ضربان قشنگش را شنیدم و احساس خوبی به من دست داد و شکر خدا را کردم و دکتر شرفی گفته ماه بعد برای سونوگرافی و آزمایش سلامت بچه بروم .

وقتی رفتم بیرون خانم ایروانیان گفته صدای ضربان قلبش را شنیدم به وضوح معلوم بود و من باز هم خوشحال تر از قبل بودم .



+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 13:19  توسط فعلاً مادر | 
سلام به وجود قشنگت

  طبق معمول هر ماه دوره معاینه داشتم که پیش دکتر شرفی رفتم و اول وزنم کردن که  64 کیلو بودم و بعداش فشار خونم را گرفت و سپس برای چک کردن ضربان قلب اماده شدم ولی هر چقدر جستجو کرد موفق نشد که صدای ضربان قلب را بشنود و بخاطر همین گفته برو هفته بعد بیا دوباره معاینه کنم .

حالت تهوع خیلی کمتر از هفته های گذشته شده است و مقدار غذا نسبت به هفته های گذشته بیشتر شده و به امید اینکه هفته آینده ، هفته های بهتر داشته باشند و تنها دق دق من نشنیدن صدای قلب کوچولوم بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 13:1  توسط فعلاً مادر | 
سلام عزیزم 

هنوز نمی دانم دختری یا پسر اما در همه حال شکر خدا لازم هست . بدترین حالتم این بود که در هفته گذشته سرماخوردگی شدید گرفتم و همچنان خوب نشده ام ولی در کل حالم بهتر از هفته های پیش است خوردنم بهتر شده است و حالت ویارم کمتر شده است .

اولین خرید برای شما را دیشب انجام دادم یک ژاکت خیلی خوشگل که زمینه اش آبی نفتی و خطهای زرد - سفید- صورتی دارد گرفتم ، منتظر این هستم تا سونوگرافی انجام بدم تا دختر و پسربودنش مشخص بشود تا خریدهایم را انجام بدم .

هر هفته به سایت هفته به هفته تغییرات دوران بارداری می روم تا تغییرات شما را با تمام وجودم احساس کنم.

                                                                                             عزیزمی - امید زندگی هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 16:32  توسط فعلاً مادر | 
سلام عزیز دلم ، قربونت برم صبح و هفته جدید و خوبی برایت آروز می کنم

عزیزم از زمانی که فهمیدم وجودت حقیقی هست حال من عوض شد یعنی حال و هوایم مانند دوران سباجان نبود حال جدید که تا بحال تجربه نکرده بودم از خوردنی ها و غذاها و بوی همه چیز بدم می آید ، خوردن صبحانه من شده سیب زمینی آبپز یا استامبولی فکرشو بکن صبح برنج بخوری ! وا خدای من !

تمام امیدم این هست که به هفته 12 برسم و حالم بهتر شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1390ساعت 11:36  توسط فعلاً مادر | 

سلام مامانی ، سلام عزیزم ، سلام قربونت برم

آذرماه 1390 بود مامان کلاس آموزش شنا می رفت و هفته ای دو بار هم به استخر کرانه برای تمرین می رفتم
یک روز که در استخر داشتم تمرین می کردم شیرجه زدم یک خانومی نتوانست تعادل خودش را حفظ کند روز کمر نشست و دوباره هم نتوانست بلند شود و سر خورد و مجدداً روی کمر نشست و همچنین از شهریور هر صبح من پیاده روی می کردم و در آبان و آذر شروع به دویدن کرده بود و روزی 45 لغایت 1 ساعت می شد .

در آذر ماه 1390 - عاشورا و تاسوعا 14و 15 ماه بود . من و پدرت قورمه سبزی نذر دادیم و چون من و پدرت تنها بودیم و ظرف برنج خیلی بزرگ بود و من با پدرت بلند کردم و حال عمومیم خوب بود و هیچ تغییری در خودم احساس نمی کردم .

قبل از اینکه به وجود شما پی ببرم ، با همکاران توی اداره شروع به شوخی کردم که بچه ها من سپنتا دارم و مامان سلام کن ، سپنتا برای خاله دست تکون بده و خلاصه .... شوخی های دیگر و همکاران توی اداره باورشون نشده بود ، البته خودم هم باور نداشتم باتوجه به اتفاق توی استخر ، عاشورا و دویدن هر روز من انتظار باردار شدنم را نداشتم .

همان روز که شوخی می کردیم محدثه از دوستان دانشگاه بود که ساعت 3 بعدازظهر زنگ زد و گفت دیبا من یک خواب دیدم و من هم سریعی گفتم حتماً باردار هستم ، گفت آره ! گفتم اخه الان داشتیم با همکارانم شوخی می کردیم ، بخاطر همین این را گفتم . خواب محدثه این بود که خدا به من یک پسر داده و خیلی بزرگ است و ما همه توی مهمانی خونه خانم رضائی هستیم و محدثه که خودش تازه زایمان کرده بود و خدا بهش یک پسر داده بود به اسم کارن و به گفته خودش توی خواب باتعجب به بچه من نگاه می کرده که دیبا که باردار شده و  کی بدنیا آورده که بچه اش اینقدر بزرگ است . محدثه جون می گفت بچه ات 10 کیلو بود که من باتعجب گفتم بابای بچه 5.5 بود چطور بچه 10 کیلو است . بعد از کلی خنده تماس ما تمام شد.

اما بفکر من افتاد تا تست بدم که نکنه خبری هست خودم خبر ندارم . شب وقتی رفتم خانه تست گرفتم اما باز باورم نشد ، دوباره به بابات گفتم یکی دیکه تهیه کنه اما باز هم باور نشد ، دوباره خودم رفتم تست تهیه کردم و باز هم مثبت بود باز باور نشد اما با همه اینها فردا توی اداره شوخی کردم که سپنتا دست تکون بده ، به خاله سلام کن و ... عصر رفتم بیمارستان از دکتر شرفی وقت کرفتم و وقتی گفتم 3 بار تست کردم و مثبت بود شروع کرد به تشکیل پرونده و وزن و فشار خون رو ، گروه خونی رو و زایمان قبلی مشکل داشتی یا نه و غیره را پرسید و برای من تعیین کرد که من 5 هفته ام هست که من باور نداشتم که باتوجه به اتفاقهای افتاده که من یک عزیزی را توی راه دارم! برای من آزمایش خون نوشت و آزمایش تیروئید و بعد از چندروز آزمایش آماده شد و به دکتر نشون دادم و با جمله مبارک باشه ادامه کارش را انجام داد. خلاصه عزیزم این بود که به وجود پرگوهر شما پی بردم.

عزیزم امروز پنجشنبه مورخ 90/10/22 می باشد که این وبلاگ را یک همکار عزیز و مهربون که سبا دخترم بهش خاله سمیه می گه درست کرده و باعث شده که من شروع به ثبت این اطلاعات کنم و از طرف خودم و شما عزیز دلم تشکر می کنم.



+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 10:49  توسط فعلاً مادر |